تبليغاتX
درد دل های من
پسرک فقط خدا را دارد! سه شنبه 28 آبان1387 1:32 بعد از ظهر

خودم فکر می کنم که توی نوشته هام این قشنگ ترینشه ، چون هم از نوشته های قبلی ام بیشتر روش وقت گذاشتم و هم انرژی . اگه وقت داشتید بخونیدش و نظر هم بدید .

پسرک خندان است ، هر روز به مدرسه می رود و وقتی باز می گردد چهرۀ خندان پدر را در کنارش حس می کند . تنها دلخوشی پسرک در این دنیا پدر است ، پدری که محبت پدری و عاطفۀ مادری را با هم مخلوط کرده و به کام تنها فرزندش ریخته است . پسرک حاضر است تمام زندگیش را بدهد ولی هیچ گاه پدر را از دست ندهد ، تنها دلخوشیش !

پسرک غصه دار است ، چند روزیست که پدر بستری است و پسر هر روز ساعت ها را می شمارد تا زمان ملاقات فرا برسد و تنها لحظاتی پدر را ببیند ، و با هر بار دیدن پدر به یاد حرف پرستاران بیافتد که با هم پچ پچ می کردند که اگر همین روزها عمل نکند کار پدر تمام است ، تنها غم خوار پسر !

پسرک کوشا است ، از زمانی که پزشک جراح پدر به او گفت : < تا پول خواسته شده را به حسابم نریزی ، پدرت عمل نخواهد شد !> درس و مدرسه را رها کرده است . درس به چه کارش می آید بدون پدر ؟؟؟ الآن قریب به یک ماه است که در تعمیرگاه سر کوچه اشان مشغول کار است ، می داند که با حقوق ماهی ۶۰۰۰۰ تومان بعد از چندین ماه هم نمی تواند مبلغ درخواستی دکتر را مهیا کند ولی او امید دارد و تنها کاری که از دستش بر می آید همین است !!

پسرک دیگر خندان نیست ، دیروز پدرش را به خاک سپرد و اکنون او تنها فقط یک چیز دارد ، تنها یک پشتیبان ، تنها یک غم خوار و آن هم خدا ...........

    باز هم آتش به جان زد جدایی .......

نوشته شده توسط سید میلاد  | لینک ثابت |

وبلاگ نویسی واجب تر از نان شب ! یکشنبه 26 آبان1387 9:1 قبل از ظهر
سلام

قطعا دانشجو ها می دونند که دیگه میان ترم ها شروع شده و همه دارن یه جورایی درس می خونند . خب من هم از این قاعده مستثنی نیستم و قاعده اش اینه که چون تو ترم کم درس خوندم ، الآن بیشتر بخونم . ولی می دونید این روزا موضوعات وبلاگ خیلی ذهنم رو مشغول کرده . نه اینکه درس نخونم یا اینکه بخوام درس نخوندنم رو با این حرفا توجیه کنم ولی دیگه واسم عادت شده که مثلا ۱۱ شب به بعد رو میرم تو خط نویسندگی و این حرفا . البته مطالعه خارج از کتاب هم خیلی دارم و خب خیلی علاقه هم دارم . خلاصه اینکه به جای اینکه بشینم مثل بچه آدم درسم رو بخونم ، رفتم دنبال این جنگولک بازیا !! البته دوستای صمیمیم می دونند که اگه بشینم بخونم خیلی زود می تونم خودم رو برسونم و اینم نمی تونه توجیهی واسه درس نخوندنم باشه . اینا رو گفتم تا بگم که چند تا مطلب توپ نوشتم که انشاءالله در اسرع وقت می ذارمشون تو وب. الآن هم باید برم سر کلاس دکتر منطقی و شیمی عمومی عزیز رو بخونم . ببخشید که این مطالب خاصیتی نداره واسه شما . آخه باید ثابت کنم که این مطالب اول واسه خودمه دیگه !!!!

یه مطلب کوچولوی دیگه اینکه فعلا مامان و بابام کربلان و الآن چند روزی هست که ازشون خبری ندارم . خوشا به حالشون ، ولی ای کاش یه تماسی می گرفتند ( قبلا گفته بودم که خیلی زود دلتنگ میشم، نه!)

به قول یکی از نظرات وبلاگ زیر گنبد کبود : بای تا های

نوشته شده توسط سید میلاد  | لینک ثابت |

از دست این شعیب ! جمعه 24 آبان1387 11:54 بعد از ظهر
سلام
من پشیمونم و می خوام اعتراف کنم . دیشب یه اشتباهی کردم و از یکی از سیستم های خوابگاه آمدم تا پست جدید روی وبلاگ بگذارم . از شانس بد ما شعیب هم کنارم نشسته بود . و از شانس بسیار مزخرف ما این آقا شعیب بسیار راز نگهدار هستند !!!!!!!!!!  همین قدر بهتون بگم که دیگه تو خوابگاه فقط خواجه حافظه که موضوع وبلاگ شخصی منو نمی دونه !!! ( یکی بگه آخه خواجه حافظ تو خوابگاه حکیمیه چکار داره !!! ) و من خواستم هشدار بدم که از این پس وبلاگ درد دل های من وارد دوره جدیدی از عمر خودش میشه ، اونم فقط به خاطر شعیب !!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه توضیح مختصر در مورد یه نفر دیگه هم باید بدم . اونم اینکه یه آقا مسعودی جزو خوانندگان وبلاگ هستند که از بس کلاسشون بالاست به ما نظر نمی دن. فقط خواستم از طریق این پست بگم که : خیلی چاکریم آقا مسعود !!!

نوشته شده توسط سید میلاد  | لینک ثابت |

جمعه 24 آبان1387 1:35 قبل از ظهر

دعا کنید خداوند شهادت را نصیب شما کند ؛

در غیر اینصورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز به سه دسته می شوند :

دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند .

دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند .

و دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد .

پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید .

چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جز دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود .

( سردار شهید حمید باکری )


------------------------------------------------------------------------------------


يك مدت مديدي دنبال اين مطلب بودم ؛ تا بالاخره تو وبلاگ شلمچه پيداش كردم ؛ ( كه الآن به خاطر اينكه آپ نمي كنه جزو پيوندام نمي ذارمش . فعلا يا حق

 

نوشته شده توسط سید میلاد  | لینک ثابت |