شهادت امیر مؤمنان حضرت علی (ع) را به تمام شیعیان ایشان تسلیت می گویم .
سلام
این مطلب رو دارم از تو سایت دانشکده تایپ می کنم . امروز کلاس شیمی عمومی داشتم ، دیروز فیزیک و ریاضی که ریاضی تشکیل نشد . کلی واسه خودم دانشجو شدما !!!!! ![]()
![]()
پریشب تو قطار یه سری مطلب نوشتم که چون خیلی غمگینه فعلا نمی ذارمش ، تو این ۲ روز همش فکر می کنم که نمی تونم دوام بیارم ، می دونید می ترسم از اینکه تو زندگی خوابگاهی مشکلی واسم پیدا بشه یا مثلا نتونم با هم اتاقی هام بسازم یا ..... بالاخره مجبورم دیگه . اینجا وقتی دلم می گیره می خوام با یکی حرف بزنم ولی چی کار کنم که هیچکی نیست ، آخه به کی اعتماد کنم که بتونم همه حرفام رو بهش بزنم ، همه حرفایی که اگه یزد بودم لااقل به علی می گفتم ( یکی از دوستای صمیمی ام ) ولی حالا شدم مصداق این شعر :
تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
سلام ![]()
امروز جمعه است . آخرین روزیه که یزدم ، دیشب خونة خالم اینا از همة فامیل خداحافظی کردم ، امروز هم دایی ام از کربلا برگشته و میرم هم ببینمش هم خداحافظی کنم ، می دونید یه کم واسم سخته که این همه راحتی و آرامش رو ول کنم و پاشم برم به یه شهر غریب ، ولی خب عوضش جا واسة پیشرفتم وسیع تره . چهار سال دیگه بهم میگن آقا مهندس !!! ( اینم از اون روحیه هاست که قبلا گفتما که فکر میکنم چهار ساله کارشناسی تموم میشه !!) ![]()
![]()
الآن دارم وسایلم رو جمع میکنم ، هرچی رو که می خوام برندارم حیفم میاد ، می ترسم اونجا تنها بمونم بعد کاری نداشته باشم ... راستی امشب شب قدره و من تو قطارم . اونهایی که توفیق داشتید برید احیا من رو هم دعا کنید ....
« اللهم عجل لولیک الفرج »
ساعت 20/8 قطار دارم . به سمت تهران . به سمت دانشگاه ، به سمت جایی که برایم پر از ترس و اشتیاق و اضطراب است و اکنون قطار به راه افتاد درست سر وقت . توی کوپة ما به جز من و بابام 4 نفر دیگه هم هستند که نمی دونم کجائی هستند و خب بدی قطار هم همینه دیگه ....کاش با ماشین خودمون اومده بودیم اینجا احساس غربت می کنم .
کم کم همه دارند بحث می کنند الآن رسیدیم میبد . من تو کوپه تنها نشستم آخه با کی صحبت کنم ....
و قطار به همین منوال گذشت ....
ساعت 5/6 صبح ، ما جلوی دانشگاه علم و صنعت ایران ایستادیم . نمی ذاره بریم تو . آخه خوش انصاف من شهرستانی وقتی ساعت 4 رسیدم راه آهن تا ساعت 5/8 کجا برم ، فقط مردم رو اذیت کنند ...![]()
![]()
نزدیک با دربون دعوا کنم که چون واسم ناخوشاینده نمی نویسم .
الآن ساعت 5/8 . وارد شدم به مجتمع امام خمینی ( ره ) - محل ثبت نام - تعداد پسرا الحود لله کم نیست . بعد ثبت نام سوار اتوبوس شدیم که بریم اردوگاه . میگن که بعد از اردو هم باید برم کلاس ولی من وسایلم رو نیاوردم خدا به خیر کنه ...
از اردو فقط این مطلب رو می ذارم . جاش که خیلی توپه درست عین بیابان های اطراف طبس همش درخت و سبزه و طراوت !!!!!! توی جلسه معارفه یزدی صحبت کردم همه خندیدند نمی دونم به چی ، ولی واسه من فرقی نداره ُ من واسه خوشامد دیگران خودم رو عوض نمی کنم ، اگه لهجه من خنده داره یا هرچی .... من همینم دیگه به قول دکتر آزمندیان من همین جوری بهترینم ( اعتماد به نفس رو حال کردی !!) ![]()
![]()
راستی امروز سه شنبه است و من شنبه کلاس دارم باید جمعه باز برگردم .
از اردو اومدم بیرون . تا بعدا
باسم رب المهدی
امروز اولین پست رو می خوام بذارم . نمی دونم تا کی می تونم به این کار ادامه بدم و مطالب جدید بذارم . برای اولین مطلب خواستم یه یادی از شهدا کرده باشم ، آخه می دونی امشب محفل انس با قرآن به یاد شهدا داشتیم . گفتم منم یه یادی از شهدا کرده باشم :
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
هرچند که خوبست شهیدانه بمیریم
خوبست ولی حیف که ما وقت نداریم


